این وبلاگ عنوان ندارد......

پیشنهاد میکنم لباس های فکری ات را در بیاوری.. دستت را به دستم بدهی... شاید چشمهای من تیز بین تر شود و شاید دنیای تو متفاوت تر...

دوستان عزیزم به این آدرس مراجعه کنید و این سه کتاب را که نویسنده آنها برای دانلود در فضای نت قرار داده ،دانلود کرده و بخوانید...

 

در ضمن شماره کارت نویسنده هم برای واریز مبلغ برروی صفحه اول هست که هرکس دوست داشت در ازای خوندن کتاب ها هر مبلغی میخواهد واریز کند.

 

لینک دانلود مستقیم رمان: 

 http://s2.picofile.com/file/7352760963/Bozmargi.pdf.html

 

 

 

این هم آدرس:http://rezanazem.blogspot.com

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط سورملینا زند نظرات ()

 

 

1)   دوستان عزیز تازه وارد برای خواندن پیوسته این داستان به قسمت بندی وبلاگ مراجعه و بر روی « خاطرات عطرآگین گذشته» کلیک کنید.

2)    برای دوستی در فیس بوک با من و پیدا کردن صفحه ام، عبارت :soormelina zand را سرچ کنید.

3)    رمز نوشته ها  110 میباشد

 4)    این داستان بر مبنای واقعیت محض و حقیقت عینی نوشته نشده است . پس مشتاق شنیدن انتقادات هم هستم.

_______________________________

 

نگاهمان در هم گره خورد. سنگین نگاه میکرد. گویی از اینکه دارد سفره‌ی خاطرات زندگی خانوادگی اش را موشکافانه برایم میگستراند، اندکی آزرده خاطر شده باشد.

من اما دوست داشتم این نیمه بافته شده را زودتر با بقیه‌ی سرنخ هایی که یکی یکی بهم گره میخورد، تمام کند.

در میان صحبت هایش چند بار لب پایینش را روی لب بالایش فشرد و ادامه داد:«سارا از همان ابتدای کودکی همراه پدرم زندگی کرده و برای اولین بار پنج سال پیش به ایران آمد و از آنموقع تقریباً هر سال می آید و تفریح میکند، ولی من از شش سالگی تمام طول مدت تابستان را به انگلیس میرفتم و در کنار پدرم و سارا و لیزا همسر دوم او، تفریح میکردم.»

دستش را به گوشه‌ی لپش کشید و گفت:«البته رابطه سارا با مادرم، رابطه‌ی آنچنان گرمی نیست؛ نه سارا و نه مادرم علاقه‌ی چندانی به معاشرت با هم ندارند؛ اما رابطه من با پدرم خیلی تفاوت میکند، او یک پدر واقعی و یک دوست بزرگ برای من و ساراست.»

یک نفس عمیق کشید و به صورتم خیره شد.شاید منتظر دیدن عکس العملی در چهره من بود.سکوت کرده بودم.

ادامه داد:« من از دو سالگی، بعد از ازدواج مجدد مادرم در منزل عزیزجان زندگی کرده ام، در حقیقت پرورش مرا عزیزجان بر عهده گرفته بود، مادرم هم هفته ای یکبار به من سر میزد و البته تمام کارهای درسی و یا نیازهای رفاهی ام را در حد اعلاء بر آورده میکرد. من و فیروزه و خاله مرجان ،روزهای خوبی را در آن خانه سپری کرده ایم!»

دستش را به صورت اهرم زیر چانه اش گذاشت و سکوت کرد.از روی صندلی بلند شدم و فنجان ها را جمع کردم، گفتم:« چایی سرد شده. دوباره تازه میریزم.»

حرفی نزد.دوفنجان چایی گرم ریختم و دوباره به سر میز برگشتم.لبخند تلخی زد:« این همه زندگی من بود! حالا خیالت راحت شد؟»

نشستم روی صندلی در حالیکه با فنجان چای بازی میکردم گفتم:« مهدی پس چطوری است که همه فکر میکنند تو پسر آقای ونکی هستی؟»

اخم کرد:« عزیزم خوب چه اشکالی دارد که من از اسم و رسم کسی برای قوی کردن خودم استفاده کنم؟! ونکی آدم کله گنده ایست! برای ملاقات نیم ساعته با او اگر جزء خانواده یا فامیل درجه یک باشی ،باید از یک هفته قبل وقت داشته باشی! خودت که دیگر میدانی!»

با دو دلی گفتم:« آخه مگه پدر تو ..یعنی چطور بگم خوب دکتر برومند هم آدم کله گنده‌ای هست!»

خیلی عادی گفت:« بله پدرم انسان متفاوت،خاص و باهوشی است .ولی سورمه عزیزم تو هنوز خیلی بچه‌ای برای تحلیل بعضی روابط و انتخاب هایی که باید در زندگی انجام داد. من تحت نظر پدرم و البته زکاوت مادرم، اسم فامیل آقای ونکی را برداشته ام! البته مادرم هم مسلماً میدانسته که در آینده چقدر این نام میتواند کمک بزرگی برای پیشرفت من باشد! فراموش نکن که هیچ کس نمیداند من پسر واقعی جناب ونکی نیستم!»

پیشانی ام را فشار دادم:« نمیفهمم! روابط در خانواده شما برای من گیج کننده است! گیج کننده و مبهم!»

خندید:« کوچولوی من! تو خودت داری خودت را گیج میکنی! این هم یک انتخاب بوده، همین! خوب من انتخاب مادرم بودم! پسرِ مادرم، پس مادرم حق داشته که نام خانوادگی مرا خودش انتخاب کند، اگرچه اینکار را با صلاحدید پدر واقعی ام انجام داده، اما به هرحال من سهم مادرم بودم و حتی میتوانست بدون اجازه از پدرم هم اینکار را انجام دهد.مثل سارا که انتخاب پدرم بوده! ببین چطور بگویم! باید در موقعیتش قرار بگیری!»

به صورت شفافش نگاه کردم، گفتم:« مهدی پدرت میداند میخواهی ازدواج کنی؟!»

از روی صندلی برخاست:« نه عزیزم اما سارا میداند! به او از همان زمان که تصمیم قطعی برای ازدواج با تو گرفتم خبر دادم!»

بلافاصله گفتم:« خوب چرا به آقای برومند اطلاع ندادی؟!»

با مهربانی گفت:« به او هم به موقعش خبر میدهم! خدایا تو باید نگران همه چیز باشی؟! حتی خبر دادن به پدرم؟!»

گفتم:«نمیدانم؛ باید فکر کنم! نمیدانم!»

بلند شدم و زیر اجاق گاز را روشن کردم! شعله را تا حد امکان کم کردم! مهدی گفت:« میخواهی زود بساط ناهار را بچینی؟!»

گفتم:« نه؛ هنوز کامل نپخته است! گرسنه ایی؟!»

دستهایش را روی سینه اش به هم گره زد:« نه!»

احساس کردم که خسته شده است.گفتم:«مهدی میخواهی خانه مان را نشانت بدهم!»

خندید:« اتاق خودت را ببینم برایم کافیست!»

از آشپزخانه بیرون رفتم و با ذوق گفتم:« بیا! بیا که اتاق مرا ببینی!»

سریع از پنج پله‌ی مرمری که منتهی به اتاقم میشد، بالا رفتم و با دست اشاره دادم که بیاید!

با متانت به دنبالم آمد، قبل از اینکه برسد در اتاقم را باز کردم؛ مرتب و منظم و تمییز بود! خیالم راحت شد.وارد اتاق شدم.

مهدی در آستانه در ایستاد و سرک کشید:«ببینم! به به چه اتاق مرتبی! چه خانم باسلیقه ای!»

خندیدم. آمد نشست گوشه‌ی تختم، مشتاق و کاونده نگاه میکرد. با بدجنسی گفت:« فکرش را نمیکردم اتاقت این شکلی باشد! به نظرم اینجا چیزی سرجای خودش نیست»

گفتم:« چرا؟ همه چیز که سر جای خودش است!»

ابروهایش را بالا داد و زیرکانه گفت:« نه! باور نمیکنم اتاق تو یک اتاق معمولی باشد! زود باش در کمدهایت را باز کن ببینم!»

درحالیکه سعی میکردم جلوی خنده ام را بگیرم گفتم:« تو به کمدهایم چه کار داری!؟ بفرما؟!»

درکشوی میزم را باز کردم!

قاه قاه خندید و چشمک زد:«آهان؟!» با انگشت اشاره کرد این کمد را میگویم!

با دلخوری گفتم:« خیلی بدجنسی! تو به کمد دیواری من چه کار داری؟! اینجا لباسهایم را میگذارم!»

لبهایش را آرام گاز گرفت :«سورمه در کمدت را باز کن! اعتراف کن که داری چیزی را مخفی میکنی!»

گفتم:« پاشو ؛پاشو؛ بریم بقیه‌ی جاهای خانه را نشانت بدهم!»

مثل پسر بچه های تخس پنج شش ساله به چشمهایم زل زد و شانه هایش را بالا انداخت!

زیر لب نوچی گفتم و در کمدم را باز میکردم؛ لباسهایم ردیف و فشرده روی آویزهای چوبی قرار گرفته بود؛ با اعتماد به نفس گفتم:« بفرما! دیدی چیزی نیست؟! لباسهایم هست!»

در دل آرزو میکردم که بیشتر از این کنکاش نکند .جلو آمد و لباسهایم را با زحمت از وسط باز کرد!

نتوانستم جلوی خندیدنم را بگیرم! مکان خصوصی مرا کشف کرده بود! انتهای کمد جاگرفته در دیوار، کمد ِعمیق و محبوبم را !

جایی که وقتی دلتنگ میشدم در آن فضای کوچک و تاریک و همیشه خنک مینشستم و مینوشتم و فکر میکردم! جایی که تمام دیوارش از پایین تا بالا پر شده از دست خط من بود. از احساسات من! از شعر های من.از نکاتی که یادداشت میکردم تا از خاطرم نرود! از ایده هایم از نقاشی هایم حتی!

در حالیکه مغرورانه سرش را تکان میداد گفت:« میشناسمت سورمه؛ میشناسمت؛ دلم میخواهد همین الان بروم گوشه ی کمدت و ساعتها با چراغ قوه روی دیواره ها را بخوانم اما میدانم که اجازه نمیدهی...مطمئنم»

با محبت نگاهش کردم:«حالا که اینقدر مطمئنی، بیا برویم با هم سری هم به آرشیو فیلم های مامان و بابایم بزنیم»

قبول کرد و با هم به اتاق کار پدرم رفتیم. آرام کنار آرشیو فیلم ها نشست و دقیق و یکی یکی روی فیلم ها را میخواند.

با ذوق گفت:« خدایا! سورمه بعضی از این فیلم ها خیلی خیلی قدیمی هستند.چطور آقای زند اینها را پیدا کرده!»

گفتم:«همانطور که تو پیدا کرده و دیده ای عزیزم!»

 

 

 

این قسمت از داستانم را تقدیم به آبانه عزیزم میکنم که واقعاً از صمیم قلبم به صداقتِ روح لطیف و قلب مهربونش یقین دارم. دوستی با آبانه را از دست ندهید دوستان:http://abaneh.blogfa.com/

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ توسط سورملینا زند نظرات ()

آنروز که در پاگرد پله ها، سلام کردم و رد شدم؛ ایستادی، دیدم که رد نگاهت جای قدمهایم را بر پله ها میکاود، همان روز که ژاکت آبی تیره ات را پوشیده و کروات آبی روشنت را در آن فرو برده بودی.دستهایت در جیبت بود و انگار غم عمیقی در چشمانت سو سو میزد.نمیدانم؛ خامانه نگاهت کردم ؛شاید شوک زود گذشتن از تو، از پشت پرده نگاهت مرا تا این حد تار نشان میداد که نفهمیدی بی حوصلگی در وجودم مدتهاست روحم را، قوام آورده است .احساسی که در پشت خاکریزهای این میدان جنگ قایم کرده‌ای لحظه ای بی‌دفاع سر برآورد؛ حس کردم اما، رد شدم.

کاش همان سه پله را هم بعد از پیچیدنم در سالن نیمه تاریک ، به دنبالم بالا نیامده بودی،  وارد آرامش مطلق شده ام و تو، تویی که سالهاست با تنهایی آشتی کرده‌ای، بهتر از هرکس دیگری میدانی که دل کندن از این مطلق خونریز نه سخت، بل محال ممکن است.

آن روز عصر نمیدانستم تو هم هستی وگرنه هرگز نمی آمدم.نه اینکه ذره ایی اسیرِ زندان ترس و احتیاط باشم؛ نه اینکه حتی احتمال بدهم نگاههای تب دارانه ات، چند سوزن از قندیل های بلند قلبم را آب کند؛ نه! بی رغبت‌تر از این حرفهایم که در کنارم سیگاری آتش بزنی، یا به تمجیدهایت، به امید دادن‌هایت، به نمیدانم از زمین و آسمان بافتن هایت گوش کنم.بی رغبت تر از همیشه ام که حتی به احترام، برایت سری تکان دهم یا دسته گلهای شش پرعنانی و زنبق‌های همیشگی‌ات را با اشتیاق در گلدانهای بلور تراش خورده‌ی هدیه ات که در خانه‌ی‌ همه آشناهای مشترکمان مثل نسل پروانه های استوایی تکثیر شده است،جای دهم.

  برای ضمانتِ تمام پرس‌وجو هایی که در نبودنم داشته ای؛گفتی :« گاهی کسی ، با نبودنش حتی، همواره بی قرارمان میکند»؛میدانستی سطح ثابت آیینه‌ی اندیشه‌هایم با بی‌قراری هایت مخدوش نمیشود. جملات گوناگون در دهانهای مختلف میچرخید؛صدای هو هوی باد از پشت شیشه های بلند و یکدست سالن انگار روی میز مستطیلی سیاه و بزرگ میپیچید، گفتم :«چه خوب که قورباغه‌ی برکه‌ی خواستن نباشیم.»

همه خندیدند، لبخندی نزدی، چهره ات درهم کشیده شد و من از این همه جدیت خندیدم، از اینکه تا این حد جدی‌ام میگیری، تویی که هرگز کسی را جدی نگرفتی.آدمها، سایه‌ها، اشباح، تفاوت چندانی برایت نداشتند؛ ندارند.

 غرور زخم خورده ات، ارزیابی های شتابنده ات، پایه های اصلی ادعاهای روشنفکرانه ات ، هوادارهای رنگارنگت، برایم ارزش چندانی ندارد؛ از همان ابتدا هم نداشت.من تنها جذب بوی عطر فرانسوی ات شده بودم؛ رایحه ی وحشی یاسمین تلخ .........

نمیدانم شاید باید از همان روز نخست میگفتم که من عاشق بوی عصاره‌ی گلهای وحشی ام خصوصاً اگر آن گل، یاسمین صحرایی باشد...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ توسط سورملینا زند نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط سورملینا زند نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ توسط سورملینا زند نظرات ()

دوستانی که رنگ فونت را آبی کمرنگ میدیدند خواهش میکنم فایر فاکس جدید را از این آدرس دانلود کنید تا مشکل برطرف شود:

http://filehippo.com/download_firefox/download/ce923761b9dd9a73ff01df1c6ace32a0/

 

دوستانی که فونت را ریز میبینند اون ها هم گزینه زوم کنار تولبار را بزنند...البته من باز این مورد را پیگیری میکنم و سعی میکنم فونت را درشت تر کنم..

 

 

با تشکر ویژه از سارای عزیزم.

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ توسط سورملینا زند نظرات ()

سلام سورمه ی عزیز .. خیلی ممنونم که وقت گذاشتی و حرفامو خوندی .. ببخش نمیدونستم باید فارسی بنویسم . بازم ممنون .. 
من 20 سالمه .. تک دختر یه خانواده ای که هیچ وقت واسه م چیزی کم نذاشتن و همیشه ازادانه هر کاری خواستم کردم و کسی کاری باهام نداشته .. 2 سال پیش من با پسری اشنا شدم که اصلا نحوه ی اشناییمون غلط بود .. اما به دلیل شکست عاطفی که قبلا خورده بودم بهش وایسته شدم .. سنم کم بود و وضعیت روحیم خراب و فقط میخواستم یکی باشه کنارم .. 6 ماه بعد این دوستی ما با هم رابطه برقرار کردیم ( س ک س) که کاملا ناخواسته و از روی بچگی دختر بودنمو از دست دادم .. این اقا که اسمش ح هست به من قول ازدواج داد و این رابطه ادامه پیدا کرد .. من اون موقع اصلا فکر نکردم که ما چقدر با هم فرق داریم و کلا دنیامون از هم جداست .. ادامه دادیم و 5 ماه بعد من در کمال شرمندگی باردار شدم .. من از بچگی نترس بودم و همین نترس بودنم کار داد دستم .. با بدبختی و با کمک یکی از اطرافیانم این بچه رو از بین بردیم .. 1 ماه بعد از این ماجرا ما با هم عقد کردیم .. که البته خانواده ی من رضایت نمیدادن و من با تهدید و خود کشی و خیلی چیزا به زور راضیشون کردم .. اوایل همه چی اوکی بود ولی کم کم فرق کرد .. من میدونستم که ادم خودخواهیه و دوست داره حرف خودشو پیش ببره .. میدونستم که غیرتیه و تعصبی و لجبازه .. اما قول داد عوض شه .. با این که تو دوران مجردی انقدر ازادی داشتم که این جور چیزا واسه م تعریف نشده بود اما چون دوسش داشتم رضایت دادم و قبول کردم شرایطشو .. به امید اینکه با دوست داشتن و عشقش جای همه ی اینا رو پر کنه واسه م .. اما حالا دیگه حس میکنم همون عشقم نداره .. حالا 1 ساله که ما نامزدیم و قبل از عید برای تیرماه تالار گرفتیم ..  اما هنوز هیچ کاری نکردم ! تازه فعمیدم که چقدر با من فرق داره .. فک میکنه شوهر یعنی خدا و زن برده ی شوهره .. تنهایی حق بیرون رفتن رو ندارم و با همه ی دوستام جز چند تا قطع رابطه کردم .. چکم میکنه و احساس میکنم دائم بهم شک داره و وقتی بهش میگم میگه من به تو اعتماد دارم به بقیه نه .. تو عید من با خانواده ی ح یه هفته رفتیم ویلای پدر من و موندیم .. روز اخر خانواده ی منم اومدن و گفتن یه روزم با ما بمونین .. خواهر ح گفت باید بریم و این شروع مشکلاتمون شد .. با این که خودش نمیخواد قبول کنه خانواده ش خیلی روش تاثیر میذارن و من نمیدونم باید چیکار کنم .. سر همین موضوع پدر من که از روز اولم مخالف بود با ح دعواش شد و اون روی بابام وایستاد و دعوا کردن .. تا امروز که فقط 2 ماه دیگه مونده به عروسیمون و تو این مدت من میونه داری کردم اما پدرم میگه اگه بری طردت میکنم چوون اون مناسب تو نیست .. مثلا یه نمونه ی کوچیک رفتارش اینه که سر این که من بهش نگفتم و رفتم بالا پشت بوم چندین ساعت باهام قهر کرد .. وقتی که عصبانی میشه اصلا براش مهم نیس که طرف مقابلش کیه فقط بد دهنی میکنه و فحش میده و انقدر تحقیرم میکنه که از خودم بدم میاد .. به معنی واقعی کلمه شخصیتم رو به گند میکشه .. دانشگاه قبول شدم و نذاشت برم . تو این دوران نامزدی نه چیزی واسه م خرید نه یه کار رمانتیک و خوب انجام داد که دلم خوش باشه .. یه دستبند طلا گرفت که یه هفته یعد فروختیم که ماشین بخره .. بدون اینکه مستقیم بگه ازم انتظار داره کار کنم .. از وقتی عقد کردیم من تو خونه با کامپیوتر کار کردم و چون اون میبرد کارو تحویل میداد بدون اینکه به من بگه پولو برمیداشت برای خودش و نظر منم نمیپرسید .. ما دوماه رفتیم دفتر پدر من و کار کردیم و دفتر به مشکل خورد و نتونست حقوق بچه ها رو بده .. پدرم از جیب خودش حقوق ح رو داد و ح باهاش دعوا کرد که چرا حقوق منو نداده به اون برای قسط ماشین ! یعنی متوقع شده .. نمیگم ادم بدیه .. ولی یه سری اخلاقاش و طرز فکرش که خانواده ش تو 23 سال بهش دیکته کردن خیلی اذیتم میکنه .. ویژگی های خوبش اینه که دختر باز نیس هیز نیس معتاد نیست دنبال خلاف نیست و گاهی اوقات خیلی خوب و مهربونه و بهم محبت مینه .. من خیلی احساساتیم و تمام ضربه مو از همین احساسات میخورم .. 
شرایط من الان اینه .. 2 ماه مونده به عروسیم ، تالار گرفتیم و به همه گفتیم .. کل خانواده م کسایی که میشناسم میگن جدا شو و برگرد و با توجه به وضعیت خانوادگی م میدونم که حمایتم میکنن .. پدرم اگه برم قیدمو میزنه و از چشمش میفتم .. ح با محبتو قول دادنو و گفتن اینکه شرایطش بده و درکش کنم میگه بریم سر زندگیمون .. من دو دلم . از طرفی دلم باهاشه و میدونم با توجه با گذشته م سخت بتونم فراموشش کنم و میدونم که بدون من زمین میخوره .. و چون خودم اصرار کردم که برم روی برگشتو ندارم هر چقدرم که بقیه چیزی نگن .. چون جون یه بچه ی بیگناهو گرفتم و دیگه دختر نیستم و ....... اما کسی که اون میخواد نیستم و اون کسی که من میخوام نیست .. گیجم .. امروز رفته بود دنبال خونه و اصرار داره که فردا بریم بگیریم .. این بلاتکلیفی اذیتم میکنه .. منی که همه ی دنیا رو حریف بودم الان از همه چی میترسم .. از ح از رفتن از برگشتن ..
سلام ..
از همه ی دوستای عزیزی که لطف کردن و راهنماییم کردن ممنونم .. من خیالم از بابت خانواده م راحته چون میدونم اگه برگردم با اغوش باز قبولم میکنن.. من بیشتر میترسم .. میترسم که اینده ای برام نباشه و نتونم فراموشش کنم و به زندگی سابقم برگردم .. یه سری زخما تا ابد تو دلم ادم میمونه . میترسم ح از اون زخمایی بشه که نتونم ترمیمش کنم .. و اینکه این ادم اصلاح پذیر باشه و من این شانسو ازش بگیرم و عذاب وجدان بیاد سراغم .. به نظرتون ممکنه ؟ بازم از همه تون ممنونم . به نظر و همفکری همگی احتیاج دارم .. سورملینای عزیزم از شمام خیلی ممنونم واقعا محبت بزرگی در حقم کردی .. مرسی عزیز دلم ...
 
 
 
 
 

 
 
 
 
 
 
 
نوشته شده در دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ توسط سورملینا زند نظرات ()

 

 حدود نیم ساعت از ورود من و علی به داخل خانه گذشته بود که علی خیلی راحت و بی دغدغه زیپ کوله اش را باز کرد و یک عالمه سوت و شیپور قرمز و پرچم های رنگی از درونش درآورد و با خونسردی تمام و کمال مرتبشان کرد و دوباره در کوله اش جا داد؛بعد هم پرید سمت تلفن و سه یا چهار شماره را پشت سر هم گرفت و تند تند اسم خیابان و پلاک خانه مان را تکرار کرد!

تلفنش که تمام شد بی رودربایستی گفت:« خاله من دارم با فرشاد و داداش فرشاد و یه دو سه تا دیگه بچه ها میریم استادیوم! مواظب خودت باش؛ من میرم دم در می ایستم که خانه را گم نکنند! الان میرسند!»

با تعجب گفتم:« علی جون صبح اول صبحی استادیوم چه خبره
آنوقت؟مثل اینکه شما قرار بوده اینجا کنار من بمونی!»

طلبکارانه گفت:« ای بابا ؛ خاله تو که انگار از مامانم هم بدتری! ساعت 2 بازی استقلال_ پرسپولیسه! از الان باید آماده تبلیغات باشیم دیگه!»

گفتم:« بیخود! اصلاً این فرشاد کیه که من تا حالا اسمش را نشنیدم!»

زنگ خانه را زدند! علی سریع دکمه اش را زد ؛ با عجله گفت:« خاله بچه ها اومدند آخه از قبل با همشون هماهنگ بودم! ما رفتیم خاله!»

بازویش را گرفتم:« کجا؟ صبر کن ببینم؛ الان زنگ میزنم به موبایل سروین ! بچه پررو!»

با بدجنسی بازویش را از دستم در آورد :« خاله تورو خدا ضد حال نزن! بچه ها معطلن! خاله قسمِ جون من خراب نکن! این یه بار را خانمی کن و این قناری را از قفس آزاد کن!»

با حرص گفتم:«ای جان قناری! تو که دیگه آبرو هرچی کلاغه بردی! امان از دست تو علی! حالا بری کی برمیگردی؟»

در حالیکه سمت در خروجی می دوید؛ گفت:« من سر ساعت 6 خونه ام خاله!»

با سرعت هرچه تمام تر کفشهایش را پوشید و ناپدید شد! با بهت و سردرگمی در آپارتمان را بستم!

دوباره زنگ خانه را زدند.آیفون را برداشتم؛ علی بود؛با ذوق و شوق گفت:«خاله یادم رفت بگم به آقا ونکی سلام ما را برسون! بگو خیلی مخلصیم آقا؛ هوای خاله ما را داشته باش! زَت زیاد»

خنده ام گرفت و گوشی آیفون را گذاشتم.

موبایلم در اتاقم زنگ میخورد! گیج شده بودم به سمت اتاقم دویدم !

مهدی بود.بعد از سلام و احوالپرسی با بی حوصلگی پرسید:« سورمه من کی بیام؟ چه ساعتی؟»

گفتم:« من تو خونه تنهام! هر موقع خواستی بیا. مامان و بابام با سروی رفتند باغ؛ علی هم با دوستاش رفتند برای بازی استقلال پرسپولیس آماده بشن.»

خونسرد و آرام گفت:« باشه اتفاقاً بهتر که تنهایی، اینطور راحت تر میتوانیم صحبت کنیم.من یک ساعت و نیم دیگه کنارتم.»

خداحافظی کردیم؛به ساعت نگاه کردم ؛ هشت و نیم صبح بود. ذهنم به شدت مشغول بود ؛ روی تختم دراز کشیدم و سعی کردم که افکارم را مرتب کنم.وقتی کمی آرام گرفتم، برخاستم و یک دوش سبک و چند دقیقه ای گرفتم و همان پیراهن سورمه ای شب خواستگاری را به تن کردم.آراسته و منظم شدم.

خودم را مشغول آماده کردن وسایل پذیرایی و درست کردن دسر کردم! آنقدر غرق در کارهای آشپزخانه شدم که وقتی به خودم آمدم صدای زنگ خانه، تمام فضا را پر کرده بود.سریع دستهایم را شستم و در را باز کردم.

چند دقیقه بعد مهدی با سبدی پر شده از گلهای مریم و رز آبی وارد شد.

یک تی شرت سپید با یک کت اسپرت سپید و با یک شوار لی آبی تیره به تن داشت.بوی عطر خاص خودش را می داد.

همان لحظه که نگاهم به صورت خندانش افتاد، با خودم گفتم:« خدایا چرا من اینقدر این مرد را دوست دارم؟ چرا؟»

سبد را گوشه ای گذاشت.گفتم:« عزیزم زحمت کشیدی ! مرسی»

گفت:« فقط مریم گرفتم.ببخش»

خندیدم و راهنمایی اش کردم که بنشیند.کتش را درآورد و به دستم داد.

کتش را آویزان کردم به جالباسی اتاق پدرم.رفتم در آشپزخانه که برایش چای و میوه و شیرینی بیاورم.از جایش بلند شد و آمد داخل آشپزخانه و پشت میز صبحانه خوری نشست.

گفتم:« داشتم چای را آماده میکردم»

لبخند زد؛گفت:« بیا بنشین سورمه، بیا؛ زحمت نکش»

دو فنجان چای ریختم و دیس بلوری باقلوا را گذاشتم روی میز.

مهربان نگاهم میکرد؛ به چشمهایش نگاه کردم یک غم خاصی در عمق نگاهش میدرخشید.کمی دلم گرفت اما سریع به خودم مسلط شدم.

نشستم روبرویش.گفتم:« مهدی جونم ببین قبل از اینکه هر صحبتی را شروع کنیم میخوام بگم که اگه تو فکر میکنی گذشته‌‌ی تو ممکنه کوچکترین اثری در دوست داشتن من نسبت به خودت بزاره باید بگم که در اشتباهی.تو حتی اگه تاریکترین تصور ممکن از چارچوب خانواده را برای من تشریح کنی؛ من بازم دوستت دارم به شرطی که خودت همین باشی که من می شناسم و همین بمونی البته!»

یک نفس عمیق کشید و گفت:« نه چیز خاصی نیست؛ نمیدانم چرا این توهم برای تو ایجاد شده که من، خانواده‌ای عجیب یا گذشته‌ی خانوادگیِ تاریکی دارم!»

گفتم:« نه؛ من فقط با استناد به نشونه هایی که دیدم گفتم شاید یا احتمال داره که گذشته‌ات آنطور که خودت دوست داشته ای نبوده باشد.»

ابروهایش را به هم گره زد:« چه نشونه هایی؟»

گفتم:« مثلاً اتاق داشتن تو در خانه مادر بزرگت و زندگی کردن کنار او و خوب یک سری دیگه از مسائلی که به هرحال ایجاد سوال میکند»

ابروهایش را بالا داد و سرد و بی روح گفت:« هرچند که خواهی نخواهی بعد از عقد میفهمیدی، اما شاید بد هم نشد که الان اینجایم و میخواهم برایت توضیح دهم.»

گفتم:«بگو مشتاق شنیدنم!»

لبهایش را بهم فشار داد، کمی مکث کرد و بی انقطاع گفت:« مادرم یک پسر دیگر جز من دارد .برادرم که روز خواستگاری گفتم و فرزند آقای ونکی هست و خواهرم که با من دو قلوست و فرزند آقای برومند است و البته من هم فرزند دکتر برومند هستم اما نام فامیلی ام را به نام آقای ونکی گرفته اند!»

 

حالت حیرت را در صورتم دید و ادامه داد:« بله فراموش کردم بگویم؛ که مادر من زمانی که با آقای دکتر برومند پیمان زناشویی میبندد یکماه بعد از عقد حامله میشود ،آنهم نه یک قلو بلکه دو قلو! من و خواهرم سارا را.وقتی 3 ماهه بوده تازه متوجه بارداری اش میشود دقیقاً زمانی که دادخواست طلاق داده بوده است! و البته با دکتر برومند به توافق میرسند که از این دو قلو ها یکی را مادرم بردارد و یکی را دکتر برومند! من سهم مادرم شدم و سارا را دکتر برومند برای خودش برداشت.مادرم آنموقع تازه نوزده سالش تمام شده بوده است.»

به دهانش چشم دوخته بودم.جمله ها مثل سربازان جان برکف بر خطوطِ حسِ شنوایی‌ام صف میکشیدند. نمیفهمیدم چه میگوید، شاید میفهمیدم و مهدی این فرصت مکث و نفس کشیدنی را که در هجوم واقعیتِ نهفته در صحبت هایش از من دریغ میکرد، باعث سردرگمی ام میشد.

میان کلامش پریدم:« دکتر برومند کیه مهدی؟»
در چشمهایم خیره شد.تا به حال این نوع جنس نگاه را در چشمهایش ندیده بودم.

برنده و تیز پاسخ داد:« ایشان پدر واقعی من هستند! ساکت باش و گوش کن.فقط گوش کن!»

آب دهانم را قورت دادم.یخ کرده بودم.

دستهایش را از پشت کمرش به هم رساند:« دکتر برومند پدر واقعی من و پدر ژنتیکی من و یکی از استادان معروف ایرانی دانشگاه...انگلیس است.لابد میدانی که من لیسانس و فوق لیسانسم را از همین دانشگاه در انگلیس گرفته ام! ایشان هجده سال با مادرم تفاوت سنی دارند و ازدواج اشتباه ایشان با مادرم خیلی سریع منجر به جدایی عاطفی و بعد از یکسال هم طلاق رسمی شده است»

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط سورملینا زند نظرات ()



كد قالب جدید قالب های پیچك