پیشنهاد میکنم لباس های فکری ات را در بیاوری.. دستت را به دستم بدهی... شاید چشمهای من تیز بین تر شود و شاید دنیای تو متفاوت تر...
هرچیزی که مرا نکشد قوی ترم میسازد الان غروبه پنجشنبه 22 تیر ماه است..من مریم خانم دختر قدرت الله محمد خانی و زن اصغر اقا شکر ابی هستم!...دوتا پسر 7 و 5 ساله به نامهای ممد و فرامرز و یک دختر سه ساله به اسم فریده دارم! و حالا هم 7 ماهه حامله ام!! ..پسر هایم دارند در کوچه با بچه های همسایه بازی میکنند..دخترکم هم در یکی از اتاقها خواب است!.. خودم هم تا نیم ساعت پیش در خانه زری خانم بودم و با پری خانم و شهرزاد خانم داشتیم سبزی پاک میکردیم و میگفتیم و میخندیدیم! الان امده ام خانه خودم..تا چند ساعت دیگر سر و کله اصغر اقا (شوهرم) پیدا میشود..لابد خیلی خسته است..از صبح کله سحر میرود مغازه را باز میکند و دنبال رزق و روزی حلال برای من و بچه هاست! هوا کم کم دارد تاریک میشود..پسر ها را صدا میزنم بیایند در حیاط خانه بازی کنند...اصغر اقا خوشش نمیاید وقتی می اید خانه بچه ها در کوچه باشند.. پسرها میایند داخل..صورت جفتشان را دم حوض میشویم..النگوهایم در دستم جرینگ جرینگ صدا میکنند...میگویم:ممد ورپریده دوباره که لباست را کثیف کردی..بدو برو از داخل یک پیراهن نو و تمییز بیاور..فریده را بیدار نکنی!...ممد میرود داخل ساختمان!.. شلوار فرامرز را میتکانم..میگویم دوباره زمین خوردی؟..سرش را به علامت اره تکان میدهد...میگویم:مواظب باش مادر..قربونت برم الهی...یک ماچ ابدار به گونه پسرم میزنم! ممد میاید..زود پیراهن کثیفش را در میاورم...پیراهن تمییز را میپوشانمش..میگویم:گرسنه اید..هردوشان میگویند:اره! دست میکنم از لای موهایم شانه ایی که موهایم را نگه داشته میکشم بیرون...موهایم ول میشود دور صورتم!!! شانه را زیر شیر اب میگیرم..خیس میشود... تند تند موهای ممد و بعد موهای فرامرز را با شانه خیسم مرتب میکنم ..نگاهشان میکنم..میگویم:روی فرش انداخته شده روی ایوان بنشینید تا برایتان شیرینی و شیر بیاورم... میروم داخل خانه! یک ظرف شیرینی نخودچی که اول هفته خودم درست کرده بودم را در یک بشقاب میچینم و با دولیوان شیر در سینی میاورم...میگذارم جلوی بچه ها.. صدای فریده از خانه بلند میشود: مامانییییییییی..مامانییییییییییی سریع برمیگردم داخل ...فریده را بغل میکنم..:قربونه دختر گلم..بیدار شدی عزیز دلم؟..چشمهایش را میمالد...دستش را میگیرم...میرویم داخل اشپزخانه...یک لیوان شیر میریزم..میدهم دستش میگویم:برو در ایوان با ممد و فرامرز بخور..میرود...تیله های رنگی را که گوشه گنجه اشپزخانه گذاشته ام در میاورم...میروم در حیاط..پسرها شیر و شیرینی را خورده اند..فریده هم ارام ارام دارد شیر داخل لیوانش را تمام میکند! تیله ها را میگیرم جلوی پسرها...برق شوق در چشمهایشان میدرخشد..میگویم:به شرطی میدهم که خواهرتان را هم بازی دهید!...میگویند :بده مامان بده مامان!...تیله ها را میدهم...بچه ها سر گرم میشوند.. میروم داخل اتاق لباس ابی با گلهای ریز طلایی را از گنجه لباسهایم در میاورم..لباسم را عوض میکنم رژلب قرمز 24 ساعته که مادرم از سفر سوریه برایم اورده را از کشوی کنار کمد در میاورم..ایینه کوچک را میگیرم دستم...محکم میمالم روی لبهایم...سرخ سرخ میشود...جعبه سرمه ام را در میاورم...در چشمهایم سرمه میکشم! موهای فرفری ام را سفت شانه میکشم!...مرتب میکنم...در دلم میگویم کاش میشد زری خانم را صدا بزنم یک تک پا بیاید موهایم را ببافد! اما از این فکر پشیمان میشوم چون احتمالا اقا رستم تا الان امده خانه و زری تنها نیست!...در دلم اه میکشم: کاش موهایم صاف بود!!!!.....گاه گاه صدای جیغ و داد بچه ها از ایوان بلند میشود! محلشان نمیگذارم!.. صدای زنگ در خانه بلند میشود...چادر رنگی نازک قهوه ای را میاندازم روی سرم...دلم تاپ تاپ میکند...اصلا یادم میرود که حامله ام..تند تند قدم برمیدارم! اصلا انگار اولین بار است که اصغر اقا میخواهد خانه بیایید!..در را باز میکنم...با لبخند میگویم سلام...در دستهایش دو پاکت میوه و یک بسته باقلوای یزدی است! میخندد..چقدر خندیدنش را دوست دارم..میخواهم پاکتها را از دستش بگیرم...نمیدهد...اشاره میکند به شکم برامده ام: برای بچه خوب نیست!.. پشت چشم نازک میکنم..با خنده و ناز میگویم: کاش خاطره مرا هم قده بچه ات میخواستی!!...میخندد...سیبیلهای کلفتش تکان میخورد..چشمهایش میدرخشد..با طعنه میگوید:میخواهم! بچه ها سلام میکنند..جواب میدهد..پاکت میوه را میگذارد روی فرش ایوان...کفشهایش را در میاورد...مینشیند کنار بچه ها...دست میکشد روی سرشان...می ایند به نوبت در اغوشش مینشینند... مینشینم کنارش..عاشقانه نگاهشان میکنم...اصغر اقا دستش را میگذارد روی شکمم..زیر چشمی نگاهم میکند...ابروهای کلفت چخماخی اش را درهم گره میکند...ارام میگوید: خوشگل کرده ایی! لبهایم را ارام گاز میگیرم: وای خاک به سرم اصغر اقا!!!.. جلوی بچه ها!.. بلند میشوم چادرم را از سرم برمیدام و میروم داخل اشپزخانه...کتری را میگذارم روی اجاق...مرد که خسته خانه میاید چای به دلش میچسبد ...صدا میزنم:بیایید داخل!...چند دقیقه بعد بچه ها و شوهرم میایند...کتش را اویزان میکند..پاکتهای میوه و باقلوا را میاورد میگذارد داخل اشپزخانه.. با ان صدای نخراشیده مردانه اش میگوید:چه کار میکنی..بیا پیشم بنشین...میگویم:الان میایم....چایی را حاضر کنم میایم.. چایی را دم میکنم...به بخاری که از دهانه قوری بالا میزند نگاه میکنم..به این فکر میکنم که چقدر خوشبختم!!!! چایی را میاورم..میگویم..امشب غذا شامی کباب گذاشته ام...یک ساعت دیگر میپزد..اصغر اقا خسته است...از چشمهایش میفهمم خسته است... میگویم:امروز مغازه چه خبر بود...دست میکند لای موهای ژولیده اش :شکر خدا اوضاع رزق خوب بود!...من هم ادامه میدهم:شکر خدا .....زمانی میگذرد...غذا اماده میشود...سفره را میاندازم بوی ریحان تازه با پیازچه..با عطر شامی کباب در هم میامیزد:یک لقمه خودم میخورم..دو لقمه دهن بچه ها میگذارم... غذا تمام میشود..همه سیر میشویم..سفره را جمع میکنم.....ساعت 10 شده است...اصغر اقا میرود رختخواب بچه ها را میاندازد...فرامرز گوشه ایی خواب رفته... دست ممد و فریده را میگیرم...میبرم در رختخواب میخوابانم...فرامرز را اصغر اقا بغل میکند..میخواباندش...ارام مینشینم کنار رختخواب بچه ها...موهایشان را ناز میکنم..چشمهایشان کم کم بسته میشود.. میایم داخل اتاق خودمان..رختخواب گل گلی را اصغر اقا پهن کرده...بلوزش را دراورده...خوابیده روی تشک..مثل خرس میماند..سیاه و پشمالو!!!....خسته است ...اما چشمهایش یک شوقه خاصی دارد....چراغ را خاموش میکنم...کنارش میخوابم...بوی عرق میدهد...اما اغوشش امنیت دارد... وقتی میگیرتم در میان بازوانش دغدغه ایی ندارم..او مرد است و قهرمان زندگی من!...برای هر شکمی که زاییده ام پنج النگو به النگوهایم اضافه کرده...دستم را میکشم روی بازوانش..النگوهایم جرینگ جرینگ صدا میکند..در ان تاریکی باز هم میدرخشد.. باصدای مردانه اش ارام میگوید:باز هم برایت میخرم..ته دلم از خوشحالی غنج میرود! .من زن خوبی هستم..هم سفیدم...هم شکر خدا تپلی ام اخه اصغر اقا از زنهای لاغری خیلی بدش میاید!!!..هم پسر اورده ام هم دختر...بچه هایم سالم و زیبایند!!.. شوهرم هر تصمیمی که بگیرد درست است و من نمیدانم دخل و خرج خانه چقدر میشود و چقدر اضافه میاید..نمیدانم از کجا پول میاید و چگونه خرج میشود؟!..وقتی عصبانی میشود من با تمام وجود میترسم..گریه هم میکنم!..سعی میکنم تا انجا که میشود به حرفش گوش کنم..هرچه باشد او خیر و صلاحم را بیشتر از خودم میداند!!! از صبح کله سحر به فکر خانه و خانواده میرود کار میکند..دست و دلباز است!!! تا به امروز فقط یکبار دست رویم بلند کرده انهم مقصر خودم بودم!..گفته بود بی اجازه نرو منزل مادرت..رفتم! اشتباه کردم..او هم کتکم زد!..حقم بود...بلاخره مرد است غرورش جریحه دار شده بود!.. نمیگوید اصلا عیب است بگوید اما میدانم دوستم دارد! موهایش را خودم کوتاه میکنم...هر شب جمعه برایش شامی کباب میپزم که دوست دارد! لبهای قلوه ایش را که پشت انهمه سیبیل پرپشت پنهان شده با اشتیاق میبوسم!..چقدر من خوشبختم!!!!.................................................................................. زمان میگذرد...نمیدانم چقدر شاید 50 سال...شاید 35 سال....من از کالبد مریم در امده ام...من خانمه سورملینا زندی میشوم....برای معرفی ام نیاز به نام پدر و شوهر ندارم!... بهشتی که مریم در ان زندگی میکرد حتی فکرش برایم کابوسه جهنمی است که همیشه از ان هراس میکنم..... من با مریم تفاوت بنیادی دارم! اصلا از نظر من مریم در این رابطه مورده سوئ استفاده واقع شده است!... من فراموش میکنم که روزی مریم بوده ام!..من تصمیم میگیرم...مورد تکریم واقع میشوم!..من کار میکنم!..من در محیط کار دعوایم هم میشود..من خشتک صد تا گنده تر از اصغر را هم در دعواها و تنش های کاری ام سر چوب میزنم! ..اگر داد بزنند..نعره میزنم...اگر بی احترامی کنند شکایت میکنم...من ...من....من....من....اصلا میدانید من یک زنه کتاب خوانده و متجدد امروزی هستم!!!!... اما نمیدانم این من...این سورملینا...این زن روشنفکر و اگاه به حق و حقوقه زنانگی اش..چرا گاهی شب جمعه ها که میشود دلش برای هیاهوی بچه های نداشته اش تنگ میشود...برای ان ترس پنهان و ان عشق اتشینه خرکی که برای امدن اصغر از مغازه دارد!.. دلش تنگ میشود برای انهمه النگو های طلایش و ان شکم برامده 7 ماهه که الان صاف صاف است و حتی خیال برامده شدن هم ندارد! چون خودش نمیخواهد! دلش میخواهد خر شود..گولش بزنند...سورملینا دلش میخواهد مورده سوئ استفاده قرار بگیرد..در اغوش یک نره خره سیاه پشمالو با بوی گند عرقی که میدهد احساس امنیت کند!..احساس یک خوشبختی عمیق از داشتن یک قهرمانه پوشالیه تخمی!!.. اصلا میدانید چیست:سورملینا میخواهد نداند که دخل و خرج چطور جور میشود؟ از کجا می اید؟ شوهرش چه میکند و قرار است اینده چه بشود؟...دوست ندارد مورد مشورت قرار بگیرد!..دلش حاشیه میخواهد..یک حاشیه خلوت و محکم که هیچ کسی او را ادم حساب نکند!.. سورملینا یادش میاید..یادش میاید که روزی مریم بوده...دلش برای همه چیز های داشته و نداشته اش میسوزد...دلش برای ان جهنم سوزان و داغ تنگ میشود و اشکهایش مثل ابر بهار شروع به باریدن میکند! بعد یادش میافتد که یک زن است و بعد تر به خاطر می اورد که دکتر جمشیدی همیشه میگوید: زنها خیلی عجیبند!..خیلی عجیب!.. به نظرش دکتر جمشیدی درست میگوید..سورملینا با چشمهای خیس احساس عجیب بودن میکند.....شما هم گاهی حس میکنید که ما زنها چقدر عجیب میشویم؟ تاسوعا عاشورا نزدیکه! من هم مریض شده ام!حال ندارم..اساسی بدنم کوفته هست! خیلی بد شد..عزم کرده بودم با بر و بچ خفن قابلمه به دست بیفتیم دنبال نذری گرفتن !!:)))) چقدر از شلوغ بازی خوشم میاید..از اینکه قاطیه زنهای عامی شوم..چادر سرم کنم ...بزنم به کوچه و خیابان..بگویم:حاج خانم کجا نذر میدهند..همه راهنمایی ام کنند..با دست نشان دهند: انجا انجا!!! .با زنها که در صف ایستاده اند رفیق شوم..بگوییم بخندیم! اصلا یادمان برود برای چه ایستاده ایم! بعد در را ببندند به ما نذری نرسد! همه صدایمان در بیایید..شلوغ کنیم..جیغ بزنیم!...زنها ولوله کنند..همه بروند سمت ان کوچه کناری که خانه مثلا حاج اقا ایگرگ نذر میدهد....به من بگویند:بیا بیا.....من هم بگویم:بچه هایم در خانه تنها هستند!(من بچه ندارم):)) سروین هر سال ظهر عاشورا نذر میدهد...نذر سروین به دلم نمیچسبد! باید چادر سر کنم...باید بروم در صف..باید شلوغ کنم..داد بزنم:برادر به من هم یک غذا بدهید!!!... پارسال با شهره رفتم....یک قابلمه پر غذا گرفتیم..رفتیم دادیم دم منزل سلاله خانم (همسایه فلج و قدیمی خانواده شهره!)...دخترها و نوه هایش هم انجا بودند...خودمان هم رفتیم نشستیم سر سفره...به همه غذا رسید... سروین زنگ زد..گله کرد...برایم اهمیت ندارد...مگر چند بار ممکن است پیش بیایید که من بتوانم دروغ بگویم که بچه هایم را گذاشته ام در خانه و تنهایند!؟ و قیافه ساده و بی ارایشم را پشت یک چادر نمازه سیاه با گلهای ابی بپوشانم!...من این همدلی را دوست دارم... عاشق صداها و همهمه های این روزهایم!...پارسال یک پسر جوان که سه تا غذا گرفته بود..یکی را به من داد...نزدیک بود بگویم:مرسی عزیزم!..خودم را جمع کردم..گفتم:قبول باشه برادر! چقدر دوست دارم این مردم را..سرزمینم را...این زنهای عادی و مادران ساده و بی الایش را...این مردهای غیرتی و کله خر را .... اخ خدایا کاشکی زود باران ببارد!... پینوشت 1:دلم عجیب هوسه چلو خورشت قیمه دارد:) پینوشت 2:کاش لااقل خواب قیمه را ببینم:) این چند روز بدجوری تو ناراحتی و دپرسی سپری شد...بدجوری روحیه ام خراب بود.. من همیشه وقتی روحیه ام خراب میشود..وقتی گریه میکنم و اشکهایم بند نمیاید..شک میکنم! شک میکنم که ایا دوباره حالم خوب میشود؟ ایا دوباره میخندم؟! بدبختی ماجرا هم اینجاست که وقتی ناراحت و افسرده میشوم..لال هم میشوم! یک کلمه نمیتوانم حرف بزنم! فقط میتوانم بنویسم! یک بغض لعنتی گنده و فجیع می اید مینشیند در گلویم و هی فشار میاورد..انهایی که میشناسندم..کاملا میفهمند که طوفانی ام! از این سکوت! از این لبخند های خرکی که برای پوشاندن ان چیزی که درونم دارد میسوزاندم میزنم! همه کمکم میکنند که از این حال و هوا در بیاییم اما نمی ایم! گول نمیخورم! و این خیلی دردناک است..ادم ها ...همه ما ادمها نیاز داریم که گاهی گولمان بزنند..یک عده گول میخورند و حالشان بهبود می یابد..یک عده هم مثل من باید روش خودشان را داشته باشند: گاهی برویم در اعماق تخیل و شنا کنیم و اصلا بزنیم جاده خاکی و از بیخ و بن همه چیز را انکار کنیم...حتی شناسنامه و کارت ملی مان که در حقیقت تنها ماهیت وجودی ما و سند اثباته بودن ماست! امروز غرق بودم...در همه چیز...انقدر شنا کردم..انقدر به خودم دروغ گفتم که دیگر دارد حالم بهم میخورد اما خوب نشدم!!!! تا همین الان! یک خانم بی نزاکت گاهی برایم کامنت میگذاشت ...اسمش را گذاشته بود الاله! نظراتش را قفل میکردم که خصوصی برایم باقی بماند! چون واقعا تایید کردنشان بی ناموسی بود! بلاخره اجتماع مجازی هم مثل حقیقی پر از ادمهای رنگارنگ و گوناگون است و این مسئله برایم چیز جالب و غیر عادی به حساب نمی امد! الان ایمیلم را باز کردم...خانمی به اسم الاله برایم ایمیل داده...همان الاله معروف که در کامنت هایش جز توهین چیزی ندیدم!...نگران حالم شده....فقط یک جمله نوشته: سورملینا من الاله هستم که میدانم خیلی ناراحتت کرده ام.نگرانت هستم.خواهش میکنم زود شاد بشو و زود برگرد و بنویس.دوستت دارم >>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>> الان حالم خوب شده!...الان دارم میخندم! باورم نمیشود ولی همین یک جمله شاید خیلی از دپرسی ها را نابود کرد این واقعا واقعا واقعا حس لذت بخشی هست که تو احساس کنی عزیز کرده ایی! حتی برای یک خواننده مجازی که همیشه به تو فحش داده و سرزنشت کرده! حس من الان شبیه حسه یک دختر کوچولوی 4 ساله است که کلی قربان صدقه اش رفته اند و یک عالمه اب نبات دارد و لبهایش را دو متر جلو میاورد تا یک کلمه حرف بزند!! ..چه حس خوبی! وای چقدر احساسه لوسی میکنم!..سالها بود اینطور لوس نشده بودم! چقدر گاهی لوس بودن مزه میدهد!... مرسی الاله! مرسی! رفتم دیدمش..داغان تر از انی بود که فکر میکردم...مرا ندید..فکر کنم..هیچ کس را نمیدید...گریه نمیکرد..ولی پای چشمهایش به طرزه وحشتناکی کبود و گود افتاده شده بود خدمتکارش امد ارام دم گوشه خانم مهندس ستایش که کنار من نشسته بود گفت : که به پدر کامبیز هم خبر داده اند!!! نیامده...بروید ارامش کنید..از دیشب که فهمیده پدر کامبیز نمیاید دیگر گریه نمیکند..میترسم از غصه بمیرد.. مهندس ستایش با چشمهای غمگین و اشک الود از دور نگاهش میکرد..کنارش خالی شد..رفت نشست کنارش!..نمیدانم ولی میدیدم دارد جملاتی میگوید..اما دکتر گودرزی اصلا اهمیت نمیداد..حتی جیغ هم نمیزد..گوش هم نمیداد...اصلا جای دیگری بود.. گریه ها را کردیم..دوستانم میخواستند بروند من هم باید با انها میرفتم....رفتم کنارش تسلیت بگویم گفتم: ببخشید من واقعا متاسف شدم..زبانم قاصر است از دلداری دادن.... یکدفعه زل زد توی چشمهایم...هیچ حسی در نگاهش نبود....حتی ان نفرت همیشگی...انگار چیزهایی داشت در خاطرش زنده میشد.. ..بی مقدمه و با لحن بسیار بسیار غمگینی گفت: کامبیز پسرم خیلی زیبا بود؟ نه؟...حس میکردم یک جورهایی بدجور قاطی کرده.. گفتم:بله زیبا بود....یک نگاه معصومانه و عمیق به صورتم انداخت..گفت:ممنون که امدی... اشک هایم شروع کرد به باریدن...بدجوری زدم زیر گریه...سرم پایین بود..زیر لب گفتم:خداحافظ..سریع امدم بیرون! تمام ماشینهای دوستان پر شده بود..دکتر فرزام بوق زد..گفت:بیا بالا..یک نفر جا دارم!..میرسانمت! همانطور که اشکهایم را پاک میکردم سر تکان دادم :سلام... سوار ماشین دکتر فرزام شدم.. دکتر فرزام از ایینه نگاهم کرد گفت:چی شد؟حرفی زد؟ناراحت شدی؟ کاش اصلا نمیامدی! از تو خوشش نمی اید..اصلا نباید به تو خبر میدادند! گفتم: نه... خانم شریفی گفت:پس چی؟ گفتم:دلم برای ان نگاه های سرزنش امیز و نفرت بارش تنگ میشود! چشمهایش خالی بود ... دکتر فرزام با لحن کشداری گفت:هنوز همان سورملینای سابقی! سوار بر اسب رویاها و خوش باوری! ....خانم شریفی گفت:راستی حال همسرتان چطور است!؟؟؟.فراموش کرده ام اسم همسرتان چی بود؟ کل حواس و افکارم پیش چشمهای خالی گودرزی بود!..نا خوداگاه گفتم: اسب رویاها!!! ............ پینوشت 1: فعلا برای اسم وبلاگ بیخیال شدم! پینوشت 2: پست های قبلی را حذف کردم! اما نظراتتان پیش خودم محفوظ است! خیلی مخلصیم:)) به مامانم زنگ زدم..ناراحت بودم...نمیدانم کی بود..یادم نیست..فکر کنم امروز صبح بود یا شاید دیروز صبح...دلشوره داشتم..اصلا حالم بد بود دوباره رفته بودم به روزنامه خوانی و اعصاب خودم را به گا داده بودم!...گفت چیه سرحال نیستی؟ گفتم:از این ناراحتم که دنیا قانون ندارد!!..گفت:وا کی گفته ندارد؟! گفتم:ندارد دیگر..این طور شده..ان طور شده..خبر ها را گفتم!!!.. گفت:من قانون دنیا را میدانم!..گفتم:هان؟!...گفت: باید ادم خوبی باشی !!!! خندیدم..دوباره زدم به دره مسخره بازی و شوخی و سر به سر گذاشتنش!!! الان که فکر میکنم میبینم چقدر بیشتر از من میفهمد!!!! این خیلی حرف دارد! بچه ها میدانید بلاخره من هم یک ادمم..اینجا هم یک وبلاگه...در همین حد.... ..گاهی نقطه کور هایی...گره هایی...عقده هایی..حسرت هایی به دلم مانده..که شاید شما بخوانید و نوشته هایم به مذاقتان خوش نیاید... میدانید خوب ادم اگر بی گره کور باشد که دیگر ادم نیست که!...من هم مثل همه مثل تمام انسانها گره کور دارم! ولی میگردم...میگردم..انقدر که یکی یکی پیدایشان کنم وبازشان کنم...یکی یکی ..گاهی با دست..گاهی با دندان... امشب تنهایم..تا صبح...نمیدانم تا کی؟...خواب نمیروم... امشب یکی از همین گره های کور را شناختم! اینکه من ادم لافی هستم! تا وقتی خوشحالم..سرحالم..به خودم میگویم:اوفففففف سورمه تو دیگر تا ته خطه این دنیا را رفته ایی و برگشته ایی! اوفففف سورمه تو اینقدر کشیده ایی اینقدر شکسته ایی که دیگر نمیشکنی... اوفففففف سورمه تو خیلی محکمی..اصلا ماهی..اصلا تو گوه بزرگی هستی!! ..هی تعریف پشته تعریف...من کیف میکنم...فکر میکنم راست میگویم...لاف نمیایم...فکر میکنم..چی؟ عمرا دیگر نمیشکنم..میروم در دل حادثه..اصلا با کله میروم...اصلا اینقدر گاهی خر میشوم که خودم هم باورم نمیشود... بعد میشکنم! فکر کنید به همین راحتی! وقتی خوب شکستم..همه چیز زنده شد..همه چیز داغان شد! انوقت میگویم:ای وای چرا هنوز من خودم را نمیشناسم!؟ ای وای چقدر من حقیرم؟! ای وای چرا پس اینطوری شد..چرا سر تا پا ریده شد به روحیه ام!!! میروم جلوی ایینه میترسم..:این زنه که گریه کرده کیست!؟! وای خدایا من الان کجایم! باز هم مینویسم...چه کسانی پا به پایم بیدارید؟ کامنت بگذارید...امشب تا صبح مینویسم! زده ام به ان سیم های اخر که اتصالی دارند!
اسمش خانم دکتر میم گودرزی بود...دکترای یکی از سخت ترین رشته های فنی را داشت..21سال از من بزرگتر بود.. ..از او بدم نمی امد ولی تا حده ممکن دوری میکردم..حس میکردم ادمیست که گره کورهای وجودش برایش ناشناخته باقی مانده و هرگز گره ایی را به دندان نکشیده است.. یک نفرت خاصی از من داشت نمیدانم شاید شبیه زن پدرش بودم! همه میگفتند زیر دست زن پدری که گویا انسان جالبی نبوده اینطور خشک بار امده!!..درکل سرد و مردانه و خشن بود.....به خودش نمیرسید.....برای ظاهرش اهمیتی قائل نبود....اما موفق بود...بی اندازه موفق...جانشین مدیرعامله یک شرکت بین المللیه بزرگی بود که من در حقیقت به عنوان اولین محل کار: گامهای لرزان را به سمت پیشرفت برمیداشتم! پشت سرم چندین بار بدگویی کرده بود..به دکتر جمشیدی استادم که در حقیقت او معرف من بود گفته بود :این دخترک به جز سر به هوایی هنره دیگری ندارد!!!! میدانستم اما سکوت میکردم! شاید چون شبیه دختر عمه پدرم بود که از غصه مرگ فرزند کوچکش دق مرگ شد! یا شاید نوعی عذاب وجدان داشتم که من باعث اینهمه نفرت در وجودش شده ام! شنیده بودم شوهرش سالها پیش به خاطر یک زن جوان ترکش کرده است...فقط یک پسر داشت..فقط یک پسر..همه اش میگفت:دکتر این را گفت..دکتر ان را گفت! پسرش دکترای رشته ما را داشت ..در شرکت ما کار میکرد منتها در طبقه بالا..جزئ رئیس پروژه ها بود....قیافه اش هم بد نبود..میشد تحملش کرد..خصوصا وقتی مستقیم و اتشین به کاراموزهای جدید نگاه میکرد و خانم مهندس از اتاقش با غیظ فریاد میکشید:کامبیز......بیاااااااااااااا اتاقم! با مردها خوب بود..خیلی خوب..همه مردها را تحویل میگرفت..با بقیه زنها بد نبود..از من اما متنفر بود..من اما میترسیدم از این همه نفرت!..هر صبح که میرفتم شرکت ارام میخزیدم اتاق مهندس رئیسی پشت ان میز کوچک و محقر که خوده مهندس برایم سفارش داده بود بعد مهندس رئیسی میخندید میگفت:عشقت (گودرزی منظورش بود) امروز هم عصبانی هست مواظب باش! گاهی فکر میکردم اگر دکتر جمشیدی سفارشم را به مدیر عامله گردن کلفت شرکت نکرده بود همان روزهای اول کلکم را کنده بود!.. با همه در محل کار رابطه خوبی داشتم..رئیسی کمکم میکرد..دست و بالم را میگرفت..یادم میداد چی کنم و چی نکنم..راه و رسم دور زدن و خلاف های کاملا قانونی و ریزه کاری های راهی که واردش شده بودم را گوشزد میکرد ...همیشه میگفت باید در نتظیم قرارداد راه های کلک زدن را بلد باشی که کلک نخوری....رئیسی مهندسه پیر و کارکشته ایی بود..وقتی سفره اطلاعاتش را میگشود سر تا پا گوش میشدم! هنوز هم با رئیسی گاهی تلفنی حرف میزنم..حال و احوالی میکنم...همیشه میگویم:پیکره کاری مرا شما قالب گرفتی و او میخندد که: اولین نفری که قالب گرفت من بودم...راست هم میگوید! یکسال انجا کار کردم..هرروز چیزه جدیدی یاد گرفتم! هرروز بهتر از دیروز! حتی در روابطه انسانی و اجتماعی با بقیه همکاران! در طول این یکسال خانم گودرزی یکبار حتی نگاهم نکرد! حتی نگاه!!! ...من هر بار که از کنارم رد میشد سلام میکردم..هرگز جوابم را نداد! همیشه نادیده ام میگرفت..مثل خودکارهای پخش شده روی میزش که باید مرتب میکرد و هرگز نمیکرد..مثل خیلی چیزهای دیگری که در زندگیش بود و نادیده گرفته بودشان.. من ادم بی قراری هستم..همه چیز خیلی زود برایم عادی میشود....محله کار..طبیعت..صحنه ها..زندگی...تنها چیزی که برایم عادی نمیشود انسانها هستند چون معتقدم یک انسان همیشه درونش چیزی برای کشف شدن دارد و این شامله همه ادمها میشود..بدون استثنا... ..یک ماهی بود که حوصله ان شرکت را نداشتم..حس میکردم چیز زیادی برای یادگیری ام در ان شرکت عایدم نمیشود...محیط برایم رخوت اور و کسل کننده شده بود.... در ذهنم مثل کامپیوتر برای خودم برنامه میریختم! اما باز میگفتم نه باید یاد بگیرم..اما یک شب تصمیمم قطعی ام را گرفتم!..کاملا مصمم شدم... همان شب ساعت 11 بود زنگ زدم موبایل مهندس رئیسی گفتم:نیامدم نگرانم نباشید..اوضاعم خوب است!...یک هفته نرفتم شرکت...گوشی ام را هم جواب نمیدادم! بعد از یک هفته صبح امدم استعفا نامه ام را نوشتم..به همه خبر دادم...دکتر جمشیدی رئیسی فرزام شکوهی کلا همه اقایانه پیر و موسفید کرده در این راه مخالفت کردند..نصیحتم کردند...یکصدا گفتند:داری اشتباه میکنی! نکند اتفاقی افتاده؟...اما من باید میرفتم..برای خودم برنامه ها داشتم...ادم ماندن نبودم! از منشی ها و خانم ها..از اقایان و کسانی که حکم استادی به گردنم داشتند..از طبقه بالا..از طبقه پایین..از همه خداحافظی کردم.....همه برایم ارزوی موفقیت کردند و امیدوارم را در اوج ناامیدی به ابتدای این موفق باشی افزودند! فقط مانده بود نامه را بدهم و بروم! تمام!...تصفیه را هم مهندس رئیسی برایم انجام میداد..میگرفت و به حسابم میریخت... مثل همیشه مدیر عامل نبود..اصلا در این یکسال شاید مرا سه چهار بار هم ندیده بود..اصلا نمیامد...همه کارها زیر دست گودرزی میچرخید..اینقدر این زن اقتدار و مدیریت داشت! نشستم..منشی اش زنگ زد..گفت:فلانی امده نامه استعفایش را اورده!..رفتم داخل اتاقش! داشت چیزی مینوشت! سرش را بالا نیاورد....با یک حالت خشک و عصبی گفت:بله؟... با صدای ارام گفتم:نامه استعفایم را اورده ام! امضا کنید...برای همیشه بروم!.. گفت:بنشین...نشستم..سرش را بالا اورد..نگاه خیلی تهوع اوری به چشمهایم کرد..با پوزخند گفت:فکر میکنی جای دیگر استخدامت میکنند؟ فکر میکنی خیلی حالیت میشود؟! میدانی اگر دکتر جمشیدی نبود همان اوایل اخراج میشدی؟! من به امثال تو میگویم نیروی غیر مفید!.... گفتم:بله حق با شماست!..در حالیکه چشم از من برنمیداشت..گفت:مسلما!..حالا بگو برنامه ات چیست!؟! ترسیدم بگویم چه برنامه هایی دارم..چقدر ذوق و شوق دارم و سرشار از امیدم... !!!ترسیدم این اتش نفرت و کینه ایی که نمیدانم به چه دلیل از من داشت و در حیطه وجودش زبانه میکشید و حتی گرمایش به منی که خارج از ان محدوده وجودی اش بودم میرسید..شعله ورتر شود..انقدر که بسوزاندم! گفتم:برنامه ایی ندارم...گفت:از اول هم نداشتی!..دستش را جلو اورد...نامه را گرفت..امضا کرد!...از او نامه ام را گرفتم!.. دم در خروجی اتاقش بودم..برگشتم برای اخرین بار ببینمش! ادمی را که یکسال انواع و اقسامه تحقیر ها و ازارهای روحی را هدیه ام داده بود!..ادمی که حتی از کوچکترین امکانات که حقه من بود که همه داشتند حتی رده پایین تر از من..حتی....اما او از من دریغ میکرد و تحت فشارم میگذاشت! برگشتم ببینمش ..هنوز داشت نگاهم میکرد...دقیق و موشکافانه...انگار در ذهنش اندام عریانم را در حالات مختلف در اغوش تمام مردان شرکت تصور میکرد...میدانستم ادمی هست که به راحتی این افکار را در ذهنش مرور کند..میدانستم! این ادم از من همه نوع تصوری داشت الا ان چیزی که میدید و میشنید و ان چیزی که واقعا بودم!! گاهی اوقات وقتی فکر میکنی خیلی زرنگی خیلی باهوشی..خیلی تیزی...بدجوری بازی میخوری..دور میخوری..ذکاوتت کاذب میشود و شروع میکنی به دسته بندی تمام ادمهایی که میبینی...و بعد کم کم بینایی ات را از دست میدهی... لبخند زدم..گفتم:خداحافظ...سریع گفت:خداحافظ...موفق باشی!!!! همانجا سعی کردم ببخشمش..برای همیشه ببخشمش..اما به فرصت نیاز داشتم...ادم گاهی باید به قلبش فرصت دهد که تمام سلولهای زخمی شده اش را بازسازی کند! فکر کنم 6 7 ماه بعد بود که برای همیشه بخشیدم و فراموشش کردم و رفت جزئ ادمهای ارشیو شده ذهنم!! بعد از من هم با چندین نفر دیگر این روند را تکرار کرد...و روح و روانشان را بهم ریخت..نمیدانم انها چه کردند! میدانید دوستان من حتی قبل از اینکه ببخشمش هم برایش در گوشه قلبم احترامه خاصی قائل بودم! او هرچه بود یک زن فوق العاده موفق بود و من به عنوان یک زن به او افتخار میکردم الان فهمیدم کاش نمیفهمیدم...ای کاش هرگز این تلفنه لعنتی را بر نمیداشتم! الان رئیسی خبر داد گفت: تو هم بیا !!!! فهمیدم پسرش همان کامبیز..اقای دکتر...مرده!!! فکرش را بکنید پریروز مرده! تصادف کرده! باور نمیکنم! دلم به شدت برای او میلرزد.... او هرچه که بود..اصلا شما بگویید بدترین ادم روی زمین! اما زن بود...اما مادر بود!....مادری که فقط یک پسر داشت و به شدت به ان یک پسر علاقه و وابستگی نشان میداد.. ...هرگز جای خانم گودرزی نبوده ام اما نمیدانم اگر بودم با جاده پر فراز و نشیب کاری و زندگی عاطفی تراژیک شخصی که او پشت سر گذاشته بود ایا انسانی با رفتاری درست تر از او میشدم یا ...؟!!!
دو ساعته دیگر شهلا جاهد اعدام خواهد شد...من به ناصر میاندیشم! به سرنوشت هایی که در زندگی کوتاهشان تباه شد...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| كد قالب جدید قالب های پیچك |


