پیشنهاد میکنم لباس های فکری ات را در بیاوری.. دستت را به دستم بدهی... شاید چشمهای من تیز بین تر شود و شاید دنیای تو متفاوت تر...
الان غروبه پنجشنبه 22 تیر ماه است..من مریم خانم دختر قدرت الله محمد خانی و زن اصغر اقا شکر ابی هستم!...دوتا پسر 7 و 5 ساله به نامهای ممد و فرامرز و یک دختر سه ساله به اسم فریده دارم! و حالا هم 7 ماهه حامله ام!! ..پسر هایم دارند در کوچه با بچه های همسایه بازی میکنند..دخترکم هم در یکی از اتاقها خواب است!.. خودم هم تا نیم ساعت پیش در خانه زری خانم بودم و با پری خانم و شهرزاد خانم داشتیم سبزی پاک میکردیم و میگفتیم و میخندیدیم! الان امده ام خانه خودم..تا چند ساعت دیگر سر و کله اصغر اقا (شوهرم) پیدا میشود..لابد خیلی خسته است..از صبح کله سحر میرود مغازه را باز میکند و دنبال رزق و روزی حلال برای من و بچه هاست! هوا کم کم دارد تاریک میشود..پسر ها را صدا میزنم بیایند در حیاط خانه بازی کنند...اصغر اقا خوشش نمیاید وقتی می اید خانه بچه ها در کوچه باشند.. پسرها میایند داخل..صورت جفتشان را دم حوض میشویم..النگوهایم در دستم جرینگ جرینگ صدا میکنند...میگویم:ممد ورپریده دوباره که لباست را کثیف کردی..بدو برو از داخل یک پیراهن نو و تمییز بیاور..فریده را بیدار نکنی!...ممد میرود داخل ساختمان!.. شلوار فرامرز را میتکانم..میگویم دوباره زمین خوردی؟..سرش را به علامت اره تکان میدهد...میگویم:مواظب باش مادر..قربونت برم الهی...یک ماچ ابدار به گونه پسرم میزنم! ممد میاید..زود پیراهن کثیفش را در میاورم...پیراهن تمییز را میپوشانمش..میگویم:گرسنه اید..هردوشان میگویند:اره! دست میکنم از لای موهایم شانه ایی که موهایم را نگه داشته میکشم بیرون...موهایم ول میشود دور صورتم!!! شانه را زیر شیر اب میگیرم..خیس میشود... تند تند موهای ممد و بعد موهای فرامرز را با شانه خیسم مرتب میکنم ..نگاهشان میکنم..میگویم:روی فرش انداخته شده روی ایوان بنشینید تا برایتان شیرینی و شیر بیاورم... میروم داخل خانه! یک ظرف شیرینی نخودچی که اول هفته خودم درست کرده بودم را در یک بشقاب میچینم و با دولیوان شیر در سینی میاورم...میگذارم جلوی بچه ها.. صدای فریده از خانه بلند میشود: مامانییییییییی..مامانییییییییییی سریع برمیگردم داخل ...فریده را بغل میکنم..:قربونه دختر گلم..بیدار شدی عزیز دلم؟..چشمهایش را میمالد...دستش را میگیرم...میرویم داخل اشپزخانه...یک لیوان شیر میریزم..میدهم دستش میگویم:برو در ایوان با ممد و فرامرز بخور..میرود...تیله های رنگی را که گوشه گنجه اشپزخانه گذاشته ام در میاورم...میروم در حیاط..پسرها شیر و شیرینی را خورده اند..فریده هم ارام ارام دارد شیر داخل لیوانش را تمام میکند! تیله ها را میگیرم جلوی پسرها...برق شوق در چشمهایشان میدرخشد..میگویم:به شرطی میدهم که خواهرتان را هم بازی دهید!...میگویند :بده مامان بده مامان!...تیله ها را میدهم...بچه ها سر گرم میشوند.. میروم داخل اتاق لباس ابی با گلهای ریز طلایی را از گنجه لباسهایم در میاورم..لباسم را عوض میکنم رژلب قرمز 24 ساعته که مادرم از سفر سوریه برایم اورده را از کشوی کنار کمد در میاورم..ایینه کوچک را میگیرم دستم...محکم میمالم روی لبهایم...سرخ سرخ میشود...جعبه سرمه ام را در میاورم...در چشمهایم سرمه میکشم! موهای فرفری ام را سفت شانه میکشم!...مرتب میکنم...در دلم میگویم کاش میشد زری خانم را صدا بزنم یک تک پا بیاید موهایم را ببافد! اما از این فکر پشیمان میشوم چون احتمالا اقا رستم تا الان امده خانه و زری تنها نیست!...در دلم اه میکشم: کاش موهایم صاف بود!!!!.....گاه گاه صدای جیغ و داد بچه ها از ایوان بلند میشود! محلشان نمیگذارم!.. صدای زنگ در خانه بلند میشود...چادر رنگی نازک قهوه ای را میاندازم روی سرم...دلم تاپ تاپ میکند...اصلا یادم میرود که حامله ام..تند تند قدم برمیدارم! اصلا انگار اولین بار است که اصغر اقا میخواهد خانه بیایید!..در را باز میکنم...با لبخند میگویم سلام...در دستهایش دو پاکت میوه و یک بسته باقلوای یزدی است! میخندد..چقدر خندیدنش را دوست دارم..میخواهم پاکتها را از دستش بگیرم...نمیدهد...اشاره میکند به شکم برامده ام: برای بچه خوب نیست!.. پشت چشم نازک میکنم..با خنده و ناز میگویم: کاش خاطره مرا هم قده بچه ات میخواستی!!...میخندد...سیبیلهای کلفتش تکان میخورد..چشمهایش میدرخشد..با طعنه میگوید:میخواهم! بچه ها سلام میکنند..جواب میدهد..پاکت میوه را میگذارد روی فرش ایوان...کفشهایش را در میاورد...مینشیند کنار بچه ها...دست میکشد روی سرشان...می ایند به نوبت در اغوشش مینشینند... مینشینم کنارش..عاشقانه نگاهشان میکنم...اصغر اقا دستش را میگذارد روی شکمم..زیر چشمی نگاهم میکند...ابروهای کلفت چخماخی اش را درهم گره میکند...ارام میگوید: خوشگل کرده ایی! لبهایم را ارام گاز میگیرم: وای خاک به سرم اصغر اقا!!!.. جلوی بچه ها!.. بلند میشوم چادرم را از سرم برمیدام و میروم داخل اشپزخانه...کتری را میگذارم روی اجاق...مرد که خسته خانه میاید چای به دلش میچسبد ...صدا میزنم:بیایید داخل!...چند دقیقه بعد بچه ها و شوهرم میایند...کتش را اویزان میکند..پاکتهای میوه و باقلوا را میاورد میگذارد داخل اشپزخانه.. با ان صدای نخراشیده مردانه اش میگوید:چه کار میکنی..بیا پیشم بنشین...میگویم:الان میایم....چایی را حاضر کنم میایم.. چایی را دم میکنم...به بخاری که از دهانه قوری بالا میزند نگاه میکنم..به این فکر میکنم که چقدر خوشبختم!!!! چایی را میاورم..میگویم..امشب غذا شامی کباب گذاشته ام...یک ساعت دیگر میپزد..اصغر اقا خسته است...از چشمهایش میفهمم خسته است... میگویم:امروز مغازه چه خبر بود...دست میکند لای موهای ژولیده اش :شکر خدا اوضاع رزق خوب بود!...من هم ادامه میدهم:شکر خدا .....زمانی میگذرد...غذا اماده میشود...سفره را میاندازم بوی ریحان تازه با پیازچه..با عطر شامی کباب در هم میامیزد:یک لقمه خودم میخورم..دو لقمه دهن بچه ها میگذارم... غذا تمام میشود..همه سیر میشویم..سفره را جمع میکنم.....ساعت 10 شده است...اصغر اقا میرود رختخواب بچه ها را میاندازد...فرامرز گوشه ایی خواب رفته... دست ممد و فریده را میگیرم...میبرم در رختخواب میخوابانم...فرامرز را اصغر اقا بغل میکند..میخواباندش...ارام مینشینم کنار رختخواب بچه ها...موهایشان را ناز میکنم..چشمهایشان کم کم بسته میشود.. میایم داخل اتاق خودمان..رختخواب گل گلی را اصغر اقا پهن کرده...بلوزش را دراورده...خوابیده روی تشک..مثل خرس میماند..سیاه و پشمالو!!!....خسته است ...اما چشمهایش یک شوقه خاصی دارد....چراغ را خاموش میکنم...کنارش میخوابم...بوی عرق میدهد...اما اغوشش امنیت دارد... وقتی میگیرتم در میان بازوانش دغدغه ایی ندارم..او مرد است و قهرمان زندگی من!...برای هر شکمی که زاییده ام پنج النگو به النگوهایم اضافه کرده...دستم را میکشم روی بازوانش..النگوهایم جرینگ جرینگ صدا میکند..در ان تاریکی باز هم میدرخشد.. باصدای مردانه اش ارام میگوید:باز هم برایت میخرم..ته دلم از خوشحالی غنج میرود! .من زن خوبی هستم..هم سفیدم...هم شکر خدا تپلی ام اخه اصغر اقا از زنهای لاغری خیلی بدش میاید!!!..هم پسر اورده ام هم دختر...بچه هایم سالم و زیبایند!!.. شوهرم هر تصمیمی که بگیرد درست است و من نمیدانم دخل و خرج خانه چقدر میشود و چقدر اضافه میاید..نمیدانم از کجا پول میاید و چگونه خرج میشود؟!..وقتی عصبانی میشود من با تمام وجود میترسم..گریه هم میکنم!..سعی میکنم تا انجا که میشود به حرفش گوش کنم..هرچه باشد او خیر و صلاحم را بیشتر از خودم میداند!!! از صبح کله سحر به فکر خانه و خانواده میرود کار میکند..دست و دلباز است!!! تا به امروز فقط یکبار دست رویم بلند کرده انهم مقصر خودم بودم!..گفته بود بی اجازه نرو منزل مادرت..رفتم! اشتباه کردم..او هم کتکم زد!..حقم بود...بلاخره مرد است غرورش جریحه دار شده بود!.. نمیگوید اصلا عیب است بگوید اما میدانم دوستم دارد! موهایش را خودم کوتاه میکنم...هر شب جمعه برایش شامی کباب میپزم که دوست دارد! لبهای قلوه ایش را که پشت انهمه سیبیل پرپشت پنهان شده با اشتیاق میبوسم!..چقدر من خوشبختم!!!!.................................................................................. زمان میگذرد...نمیدانم چقدر شاید 50 سال...شاید 35 سال....من از کالبد مریم در امده ام...من خانمه سورملینا زندی میشوم....برای معرفی ام نیاز به نام پدر و شوهر ندارم!... بهشتی که مریم در ان زندگی میکرد حتی فکرش برایم کابوسه جهنمی است که همیشه از ان هراس میکنم..... من با مریم تفاوت بنیادی دارم! اصلا از نظر من مریم در این رابطه مورده سوئ استفاده واقع شده است!... من فراموش میکنم که روزی مریم بوده ام!..من تصمیم میگیرم...مورد تکریم واقع میشوم!..من کار میکنم!..من در محیط کار دعوایم هم میشود..من خشتک صد تا گنده تر از اصغر را هم در دعواها و تنش های کاری ام سر چوب میزنم! ..اگر داد بزنند..نعره میزنم...اگر بی احترامی کنند شکایت میکنم...من ...من....من....من....اصلا میدانید من یک زنه کتاب خوانده و متجدد امروزی هستم!!!!... اما نمیدانم این من...این سورملینا...این زن روشنفکر و اگاه به حق و حقوقه زنانگی اش..چرا گاهی شب جمعه ها که میشود دلش برای هیاهوی بچه های نداشته اش تنگ میشود...برای ان ترس پنهان و ان عشق اتشینه خرکی که برای امدن اصغر از مغازه دارد!.. دلش تنگ میشود برای انهمه النگو های طلایش و ان شکم برامده 7 ماهه که الان صاف صاف است و حتی خیال برامده شدن هم ندارد! چون خودش نمیخواهد! دلش میخواهد خر شود..گولش بزنند...سورملینا دلش میخواهد مورده سوئ استفاده قرار بگیرد..در اغوش یک نره خره سیاه پشمالو با بوی گند عرقی که میدهد احساس امنیت کند!..احساس یک خوشبختی عمیق از داشتن یک قهرمانه پوشالیه تخمی!!.. اصلا میدانید چیست:سورملینا میخواهد نداند که دخل و خرج چطور جور میشود؟ از کجا می اید؟ شوهرش چه میکند و قرار است اینده چه بشود؟...دوست ندارد مورد مشورت قرار بگیرد!..دلش حاشیه میخواهد..یک حاشیه خلوت و محکم که هیچ کسی او را ادم حساب نکند!.. سورملینا یادش میاید..یادش میاید که روزی مریم بوده...دلش برای همه چیز های داشته و نداشته اش میسوزد...دلش برای ان جهنم سوزان و داغ تنگ میشود و اشکهایش مثل ابر بهار شروع به باریدن میکند! بعد یادش میافتد که یک زن است و بعد تر به خاطر می اورد که دکتر جمشیدی همیشه میگوید: زنها خیلی عجیبند!..خیلی عجیب!.. به نظرش دکتر جمشیدی درست میگوید..سورملینا با چشمهای خیس احساس عجیب بودن میکند.....شما هم گاهی حس میکنید که ما زنها چقدر عجیب میشویم؟ ![]()
![]()
| كد قالب جدید قالب های پیچك |


